تبلیغات
kodake shad - خـواب عجیـب!
دوشنبه 3 خرداد 1389

خـواب عجیـب!

   نوشته شده توسط: Mehdi    نوع مطلب :داستان های جالب ،

داستان کودکانه

 

خـواب عجیـب!

گل بهار در دهکده کوچک و با صفایی زندگی می کرد. هر روز قبل از طلوع

آفتاب بیدار می شد. صبحانه اش را می خورد. لقمه ای هم برای ناهار خود

درست می کرد و با...

گاو گوسفندها به صحرا می رفت. او از دیدن زیبایی های

دور و برش لذت می برد و خدا را شکر می کرد. یک روز، آن قدر به این زیبایی

ها نگاه کرد که متوجه نشد نوری آمده است. نور او را سوار کرد و از راه تونل

زمان، به آینده برد. گل بهار شهر ناشناسی دید. لباس مردم خاکستری رنگ

بود. همه ی آنها ماسک هایی به صورت داشتند. دیوارها بلند و خاکستری و

درها، آهنی بود. مردم سوار ماشین های عجیب و غریبی بودند. هیچ جا گل و

گیاه دیده نمی شد. گل بهار مدتی در خیابان ها گشت. سرانجام گرسنه اش

شد و به دنبال مغازه ای گشت تا چیزی بخورد. 
 
از یک رهگذر نشانی مغازه ای را گرفت. اما وقتی وارد مغازه شد تعجب کرد

چون آنجا بیشتر شبیه داروخانه بود. خواست از مغازه بیرون بیاید که مغازه دار

پرسید:چیزی می خواهی؟ گل بهار گفت بله چیزی برای خوردن می خواهم،

اما فکر می کنم اشتباهی آمده ام. مغازه دار گفت: ما همه جور غذایی به

شکل قرص داریم.

گل بهار نزدیک بود از تعجب شاخ دربیاورد. نگاهی به قفسه ی غذاها کرد و

بیرون رفت. آن طرف خیابان، روی شیشه مغازه ای نوشته شده بود:

«اکسیژن» وقتی وارد مغازه شد از فروشنده پرسید: شما چه چیزی می

فروشید؟ فروشنده گفت: «اکسیژن»،مردم برای نفس کشیدن به اکسیژن

نیاز دارند. ندیدی همه ماسک هایی به صورت داشتند؟ آنها هر چند وقت یکبار

برای پر کردن یا عوض کردن ماسک های خود به مغازه ی من می آیند. در این

هنگام یک مشتری وارد مغازه شد و گفت: خواهش می کنم کپسول مرا پر

کنید. یک عدد کپسول اضافه هم بدهید. می خواهم تعطیلات آخر هفته را با

چند نفر از دوستانم به کره مریخ بروم.»

گل بهار پرسید: یعنی در شهر شما جایی برای دیدن وجود ندارد؟ آن مرد

گفت نه چون همه جا مثل هم است. از میهمانی های خانوادگی هم خسته

شده ام، برای همین تصمیم گرفته ام به مریخ بروم. گل بهار به یاد مادربزرگش

افتاد. او همیشه می گفت: می ترسم این طور که دنیا پیش می رود مردم

نسبت به هم بی مهر شوند. گل بهار آهی کشید و گفت: مادربزرگ خدا تو را

بیامرزد، چه خوب مردم این دنیا را شناختی. اما هنوز حرفش را تمام نکرده بود

که صدای پدرش شنید که می گفت: گل بهار امروز دیر کردی و همه ی ما

نگران شدیم. بلند شو به خانه برویم صحرا که جای خوابیدن نیست.

kodakshad.mihanblog.com


برچسب ها: داستان های جالب ، داستانهای kodakshad ، داستانهای جدید ،