تبلیغات
kodake shad - داستان زیبا
چهارشنبه 11 فروردین 1389

داستان زیبا

   نوشته شده توسط: Mehdi    نوع مطلب :داستان های جالب ،

 

 

 

به من بگو ....
 
 
 
 
 
مدت زیادی از تولد برادر ساكی كوچولو نگذشته بود . ساكی مدام
 
 
 
اصرار می كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جدید تنهایش
 
 
 
بگذارند.       

 

 

پدر و مادر می ترسیدند ساكی هم مثل بیشتر بچه های چهار

 

 

پنج ساله به برادرش حسودی كند و بخواهد به او آسیبی

 

 

برساند .

 

 

 این بود كه جوابشان همیشه نه بود.اما در رفتار ساكی هیچ

 

 

نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش

 

 

هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر  می  شد،‌ بالاخره پدر

 

 

و مادرش تصمیم گرفتند موافقت كنند . 

 

 

ساكی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش

 

 

بست .

 

 

 اما لای در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش می توانستند

 

 

مخفیانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكی كوچولو را دیدند كه

 

 

آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روی

 

 

صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی كوچولو ، به من بگو

 

 

خدا چه جوریه ؟

 

 

من داره یادم میره! 

 

 

kodakshad


برچسب ها: داستانهای کوتاه کودکانه ، داستان کوتاه ، قصه کودک ،